راهنمای میدانیِ تصویری برای شخصیتها و جانوران قرآنی: هر تصویر را میتوانید باز کنید و از راه مکانها، اشیا، آزمونها و نشانههایی که آن را ساختهاند بخوانید.
۸۳نگاره همراه با یادداشت نماد
شخصیتها
۰۱ · محتوا
اینجا چه هست
شش خانواده از نگارهها. آدمیان و موجودات غیبی از راه مکانها، اشیا و صفتها حاضرند؛ جانوران آزادانه تصویر میشوند.
۰۲ · آغاز
چگونه وارد شویم
یک خانواده را برگزینید، سپس هر نگاره را همچون مجموعهای از سرنخها بخوانید. برچسب میگوید موضوع کیست؛ نگاره هرگز مدعی نیست که او را تصویر کرده است.
۰۳ · پیمان
مرز
اینها نگارههاییاند که همین سایت ساخته است، نه شمایلِ تاریخی. به هیچ پیامبر، انسان صالح، زن یا فرشتهای پیکر یا چهرهای داده نشده است.
چگونه یک نگارهٔ صفات را بخوانیم
حضور، بدون شمایل.
01 · توجه
از شیء، مکان، هوا یا حرکت آغاز کنید، نه از نام.
02 · پیوند
یادداشت نماد را باز کنید و بپرسید هر نشانه کدام بخش از روایت را به یاد میآورد.
03 · بازگشت
تصویر را پرسشی بدانید که شما را به قرآن بازمیگرداند، و هرگز جایگزین آن نیست.
۶خانواده برای کاوش
۶۲شخصیت که با صفات نشان داده شده
۲۱جانور با تصویر کامل
این تفاوت عمدی است: مرکزِ انسانیِ خالی، نگارهای گمشده نیست. مرز دیداریِ حاکم بر این مجموعه است.
کاوش در اطلس
نامی بیابید. نمادی را دنبال کنید.
شخصیت، جانور، مکان یا شیئی را به انگلیسی جستوجو کنید. مثلاً river, staff, garden, یا light. برای خواندن شرح دیداریِ کاملِ هر نگاره، نشانگر را روی آن ببرید یا لمسش کنید؛ شرح روی خودِ تصویر میآید.
۸۳نگاره
۰۱
۲۵ نگاره
پیامبران
مکانها، اشیا، آزمونها و نشانهها حضور هر شخصیت را نشان میدهند، بیآنکه او را به شمایل بدل کنند.
01بدون شمایلبرای خواندن، لمس کنید یا نشانگر را ببرید
خواندن میدان دیداری
نگارهٔ نخستین: فضایی گشوده در باغ که همه چیز، از جانوران و پرندگان تا میوهها و ستارگان، در حلقههایی گوشبهفرمان گرد یک جایگاه خالیِ حرمت، زیر درخت آزمون، گرد آمدهاند؛ در کنارهها، بالگونههایی از نور در حال سجده؛ یک راه که از باغ به سوی زمینی آبی و دوردست فرود میآید.
نگارهٔ بلندمرتبه: پلکانی باریک از نور که از کنار ماه و ستارگان بالا میرود تا جایگاهی بلند در میان صورتهای فلکی؛ دواتی گشوده و قلمی از نی بر پایینترین پله آرمیده؛ آرام، ایستاده، بیدغدغه.
نگارهٔ صبر: کشتیِ تیرهٔ تختهکوب که بر کوه جودی آرام گرفته و کبوتری با شاخهای کوچک گرد آن میچرخد؛ پشت آن، بارانهایی کمرنگ و لایهلایه و توفانی که فرو مینشیند؛ پیش روی آن، میز کاری با تیشه و دیگ قیر، در کنار قرنها روشنای فانوسی که کسی به آن اعتنا نکرد.
نگارهای در برابر طوفان: تنها یک ستون استوارِ خیمه و چراغی خاموشنشده که راست ایستادهاند، در حالی که بادی عظیم و سترون هر چیز دیگر را بر خاک خوابانده است؛ تالارهای ستوندار ارم در افق فرو میریزند؛ شن چون موج در هم میپیچد.
نگارهٔ نشانه: ناقهای نجیب که از چشمهای مینوشد که صخرهٔ زنده را شکافته است، و روزِ آبِ او با قرص زرین خورشید نشان شده؛ پشت سرش، خانههایی که در صخرهٔ گلگون تراشیده شدهاند؛ تیغی که پی او را برید، محکوم و زنگخورده، در سایهٔ گوشه افتاده است.
نگارهٔ خلیل: آتشی بزرگ که به گلستانی خنک بدل شده، گرداگرد یک جای خالیِ دستنخورده؛ چکشی آرمیده میان بتهای شکسته و بزرگترین بت که متهم برجا مانده است؛ پایههای خانه که بالا میروند؛ آسمانی که در آن ستاره و ماه و خورشید هر یک غروب میکنند، اما یک سپیده غروب نمیکند.
نگارهٔ نجاتیافته: درگاهی تنها و روشن که شبانه شهری را ترک میکند، در حالی که شهرِ پشت سرش در دوردست زیر و زبر میشود؛ راهی از نخستین روشنایی در پیش؛ یک ستون سایهٔ نمکگون که به پشت سر مینگرد.
نگارهٔ سرسپرده: قوچ فدیه که بر پرتوها به سوی سنگ قربانگاه فرود میآید، کنار تیغی فروگذاشته و بهکارنرفته؛ چشمهای در بیابان که همان جا میجوشد که پاشنهای کوچک بر شن کوبید؛ دو مالهٔ بنّایی که با هم دیوار خانه را بالا میبرند.
نگارهٔ بشارت: سفرهای پربار برای مهمان با گوسالهٔ بریانِ دستنخورده؛ از میان درگاه، باغی کهن که به بهاری ناممکن شکوفه میدهد؛ خنده که چون موجهایی از نور در اتاق نقش شده است.
نگارهٔ صبر جمیل: صندلیای خالی رو به راهی دراز؛ اندوهِ چشمها که چون دو ماهِ ابرگرفته نقش شده و با رسیدن پیراهنی آبی و گلدوزیشده بر باد، به روشنی بازمیگردد؛ دوازده ستارهٔ کوچک که گرد یک ستارهٔ درخشان به خانه بازگشتهاند.
نگارهٔ خواببین: ردایی آبی و دریده که بر لبهٔ چاهی افتاده، زیر یازده ستارهٔ سجدهکننده با خورشید و ماه؛ ریسمان کاروانی که فرو میآید؛ پشت سر، گنبدهای زرین انبارهای غله و دروازهٔ کاخی که به بخشایش گشوده است.
نگارهٔ پایداری: چشمهای از آب خنک و شفابخش که با کوبیدن پا جوشیده، در پای درختی شکیبا که برگهایش را از دست داده اما ریشههایش را نه، و سبزیِ تازه شاخه به شاخه به آن بازمیگردد؛ دستهای نرم از علف کنار آن نهاده شده، سوگندی که به نرمی وفا شد.
نگارهٔ پیمانهٔ درست: ترازوی بازرگانی در تعادلی کامل بر بساطی از گندم و خرما در بازار؛ ترازوهای کمفروش، شکسته، در سایه افتادهاند؛ سایهٔ هشدارآمیز کوهی بر کنارهٔ شهری آبادان در واحه.
نگارهٔ کلیم: عصایی در میانهٔ دگرگونی به ماری زنده، پیش روی دو دیوار سربرافراشته از دریای شکافته؛ پشت سر، بوتهای از آتش که نمیسوزاند، بر زمین وادی مقدس، کنار دو نعلینِ کنارنهاده؛ دو لوح سنگی که بر کوه، در بالا، میدرخشند.
نگارهٔ برادر: عصای دومی که برای پشتیبانی کنار عصای نخست تکیه داده است؛ سینهپوشی از سخن روشن و شیوا که چون گردنبندی از نور نقش شده؛ پیش روی آن دو، گوسالهٔ زرین و توخالی، سرنگون و خاموش؛ پیوندی از نور که دو عصا را در دستگیره به هم میپیوندد.
نگارهٔ ضامن: طوماری مهرشده از پیمان که در طاقچهای از سنگ استوار نگاه داشته شده، و بالای آن چراغی که هرگز خاموش نشده است؛ همه چیز راستگوشه، آرام، نگاهداشته.
نگارهٔ شاه زبورخوان: زرهی از حلقههای آهنِ نرمشده که چون آبی روان آویخته است؛ کوهها و پرندگان گرد آن چنان چیده شدهاند که گویی در میانهٔ سرودِ زبور همآوازی میکنند؛ سنگِ فلاخنی که به کلاهخودِ عظیم و خالیِ غولی افتاده تکیه داده است؛ دو میش بر ترازوی داوری در گوشه.
نگارهٔ پادشاهیِ عطاشده: تختی بزرگ بر فراز کفی از شیشه بر فراز آبی روان؛ باد که در لگامی از نور مهار شده؛ چشمهای از مس گداخته؛ هدهدی که نامهای مهرشده پیش میآورد؛ در پایین، وادیِ مورچگان که به سلامت از سرِ راهِ درفشهای لشکری کنار میروند؛ در پای تخت، عصایی فروتن و موریانهخورده که سرانجام حقیقت را بازمیگوید.
نگارهای در برابر بعل: بتی آراسته و سرنگون که به رو افتاده است، پیش روی یک شعلهٔ ایستاده از پرستش راستین بر قربانگاهی بر فراز تپه؛ باران که به رشتههایی باریک و سیمین به زمینی ترکخورده بازمیگردد.
نگارهٔ چراغِ پیوسته: چراغی که از یک طاقچه به طاقچهٔ دیگری در همان دیوار سپرده میشود، با شعلهای یکسان؛ ردایی که به آراستگی زیر روشنای تازه تا شده است.
نگارهٔ بازگشته: ماهیِ بزرگی که در آبِ ژرف و لاجوردی فرو میرود و مرواریدی از نورِ نیایش در درونش میدرخشد؛ بالای سطح آب، بوتهٔ کدویی که بر ساحلی برهنه طاق زده است؛ شهری در افق که زیر ابرهایی که کنار میروند، در امان مانده است.
نگارهٔ دعای نهان: محرابی که میوهٔ بیفصل در خود دارد؛ شاخهٔ کهنه و برهنهٔ بادامی که یکشبه شکوفه میکند؛ سه روز خاموشی که چون سه ناقوسِ نانواخته، بیصدا آویخته، نقش شده، و به جای آنها نور سخن میگوید.
نگارهٔ مهربانی: کتاب دعایی به اندازهٔ کودک، گشوده بر رحلی که از شبنم صبح تر است؛ نیِ سبزی که میان خارها راست میروید؛ ردایی کوچک و پاکیزه بر میخی، که نه نشانی از غرور دارد و نه لکهای.
نگارهٔ کلمه: گهوارهای خالی که سخن را چون حلقههایی از نور میپراکند؛ پرندگانی گِلی بر لبهٔ پنجره در میانهٔ دگرگونی به پرندگانی زنده؛ سفرهای پربار که از آسمان فرود میآید؛ لمسی شفابخش که چون نوری نقش شده که از آستینی خالی به عصای تاشدهٔ نابینایی که جا مانده است میرسد؛ در بالا، صعودی از نور از میان آسمانی شکافته، و سایهٔ صلیبگون در پایین، خالی و مردود، برجا مانده.
نگاره در هیئت غیابی نورانی، پرحرمتترینِ این مجموعه: محرابی تابان و خالی زیر ماهِ شکافته، که تنها از نور پر شده است؛ غار حرا که بالای آن میدرخشد، و دو حرم که در پایین با رشتهای از نور به هم پیوستهاند؛ گلِ مُهرِ خاتمیت بر تاج طاق؛ ترکیبی که درست از آن رو کامل است که مرکزش نقش نشده است.
نیایش، دلیری، مراقبت و گزینشهای سرنوشتساز، با صحنه و صفت نشان داده میشوند.
26بدون شمایلبرای خواندن، لمس کنید یا نشانگر را ببرید
خواندن میدان دیداری
نگارهٔ دلسپرده: نخلی که خرماهای رسیدهاش را بر جویی تازهجوشیده خم کرده، کنار خلوتگاهی آرام در سوی شرق؛ محرابی با میوهای که هیچ فصلی آن را توضیح نمیدهد؛ پردهای از نور که بر دلِ ترکیب کشیده شده، برگزیده بر زنان جهانیان.
نگارهٔ مؤمنِ کاخ: یک چراغ راستین که درون تالاری عظیم و تاریک از دژی، پیوسته و آرام میسوزد؛ از تنها پنجرهاش، خانهای کوچک از نور که نزد خدا چشمبهراه است؛ زنجیرهای کنار در که به برگهایی افتاده بدل شدهاند.
نگارهٔ عشقِ سپرده: سبدی بافته و خالی که بر رودی مهتابی میان کرانههای نیزار روان است، پیچیده در هالهای از وعده؛ بر کرانهٔ دور، پلههای کاخ؛ دلی که چون گرهی از نور نقش شده و از بالا استوار نگاه داشته میشود.
نگارهٔ فرمانروای خردمند: تختی باشکوه و گوهرنشان که بر پرتوی از نور در میانهٔ راه میان دو سرزمین است؛ کفی از شیشه که آب پنداشته شد، و موجِ دامنِ او بالای آن ثابت مانده است؛ قرص خورشیدی که روزگاری میپرستید، پشت سپیدهای راستینتر که برمیآید، غروب میکند.
نگارهٔ شگفتیِ خندان: پردهٔ درگاهی که هنوز تاب میخورد، کنار سفرهای دستنخورده برای مهمانانی از نور؛ شاخهای کهن و بیبر که به شکوفه مینشیند؛ خنده که چون جرقههایی زرین در اتاق پراکنده است.
نگارهٔ نذر: گهوارهای پیشکششده که بر دروازهٔ پرستشگاه نهاده شده و در نوارهای وقف پیچیده است؛ درون دروازه، محرابی که از پیش برای پذیرفتن میدرخشد؛ تباری از نور که از گهواره رو به پیش روان است.
نگارهٔ خواهش و اعتراف: دامنی که از پشت دریده شده، بر ردایی فاخر که به سوی دری میگریزد؛ ضیافتی از ترنج با کاردهای کوچکی فروگذاشته، کنار انگشترهای پراکندهٔ انگشتانِ بریده؛ سرانجام، ترازویی که در آن راستیِ گفتهٔ او بر حریرهایش میچربد.
نگارهٔ نیرومندیِ باحیا: دو کوزهٔ آب که با شکیباییِ شرمگین، دور از چاهی شلوغ، چشمبهراهاند؛ آبشخوری سنگی که با مهربانیای نادیده پر شده است؛ راه بازگشت به خانه که با روشناییای فروافتاده نشان شده است.
نگارهٔ شکوهٔ شنیدهشده: رشتهٔ باریکی از صدا که از درگاهی فروتن، از میان هفت آسمان، به حلقههای هممرکزِ توجه الهی برمیخیزد؛ رشتهای که چون حکمی از گشایش، نوشته به نور، بازمیگردد.
نگارهٔ دوگانهٔ هشدار: دو کلید خانهٔ ظریف که بیرونِ دو پناهگاهِ امن افتادهاند، یکی پیش روی آبی که بالا میآید و یکی پیش روی آتشی که فرو میبارد؛ هر دو در گشودهاند، و کسی به درون نرفته است.
کسانی که با حکمت، امانت، دانش، گواهی یا آزمونی سرنوشتساز به یاد آورده میشوند.
36بدون شمایلبرای خواندن، لمس کنید یا نشانگر را ببرید
خواندن میدان دیداری
نگارهٔ حکمت: درختی کهن و سایهگستر بر نیمکتی کوتاه که بر آن طوماری از اندرز گشوده است، رو به جفتی نعلینِ کوچکِ کودکانه؛ دانهٔ خردلی بر ترازویی ظریف؛ همهٔ دریا که چون دواتی نقش شده و درختان، قلمهایی بر کرانهٔ آن.
نگارهٔ رازِ سبز: تختهٔ سوراخشدهٔ کشتی که آرام شناور است؛ دیواری بازسازیشده که گنجی زیر آن کمسو میدرخشد؛ ماهیای که زنده در جای به هم رسیدنِ دو دریا میگریزد؛ هر جا که گامهای او میبایست باشد، به جای ردِ پا، خزه و سبزه میروید.
نگارهٔ دو افق: راهی که از غروبگاهِ گلآلود خورشید تا برآمدنگاهِ آن کشیده شده است؛ میان دو کوه، سدی نیرومند از قطعههای آهن با درزهایی از مس گداخته؛ پشت آن، موجی ناآرام از سایه که واپس نگاه داشته شده است.
نگارهٔ جمعی در هیئت پناهگاه: هفت خوابگاهِ طاقچهمانند از نور درون غاری، و سگی وفادار که بر آستانه دراز کشیده است؛ مسیر خورشید که آشکارا کج میشود تا دهانهٔ غار را در امان بدارد؛ سکهٔ سیمینی ضربشده از قرنی ناپدیدشده که کنار در افتاده است.
نگارهٔ پادشاهِ آزموده: گذرگاهی بر رود که بیشتر جامها پر و اندکی خالیاند؛ صندوقِ سادهٔ سربازی که بالگونههایی آن را میبرند و آرامش در خود دارد؛ تاجی که به جای سنگِ زر، بر سنگِ شایستگی نهاده شده است.
نگارهٔ خوابِ صدساله: درازگوشِ مسافری که استخوان به استخوان بازساخته میشود، کنار سبدی از خوراک که صد سال دستنخورده مانده است؛ شهری ویران که در پسزمینه خود را دوباره سقف میزند؛ خرمایی که در گذر یک قرن شیرین مانده است.
نگارهٔ دوگانهٔ نخستین قربانی: دو قربانگاه، یکی پذیرفته با نوری که فرود میآید، دیگری سرد؛ کلاغی که خاک را میکاود تا نخستین به خاک سپردن را بیاموزد؛ لکهای سرخ بر زمین که به سوسنی هشداردهنده میشکفد.
نگارهٔ گواهِ شتابان: فانوسی که دواندوان از دورترین کنارهٔ شهری به سوی سه چراغِ فرستاده بر دروازه برده میشود؛ پس از سنگها، دروازهٔ باغی که از پیش در آسمان برای او گشوده است.
نگارهٔ ایمانِ پنهان: چراغی که درون گنجهای مشبک، در تالاری از تندیسهای تیره و عظیم، میسوزد؛ نورش که از میان نقشها، به رشتههایی در پناه، بیرون میتراود.
نگارهٔ یارِ نامبرده: جامهٔ سادهٔ بردهای آزادشده که با حرمت آویخته شده، کنار شجرهنامهای که از نو به نور کشیده شده است؛ نامهٔ فرزندخواندگی که محو میشود، در حالی که پیوندی راستینتر از برادری بالای آن نوشته میشود.
تکبر، فریب، ستم و سرباززدن با نشانههای هشداردهنده نمایان میشوند.
46بدون شمایلبرای خواندن، لمس کنید یا نشانگر را ببرید
خواندن میدان دیداری
نگارهٔ سرپیچی: غیابی به شکل پیکر از دودِ سوخته که از سجده سر باز میزند، در حالی که حلقههایی از نور گرد این تهی به سجده افتادهاند؛ وسوسهای که چون رشتهای باریک و سیاه نقش شده و در جستوجوی گوشهاست؛ در پایین، ساعت شنیِ مهلتی که تا روزی معلوم میگذرد.
نگارهٔ غرورِ غرقشده: تختی عظیم و خالی که زیر دریاهای شکافتهای که باز به هم میآیند فرو میرود؛ برجی از آجرهای پخته که به سوی آسمان دست دراز میکند و ترک برمیدارد؛ تابوتی به شکل تن که به عنوان نشانه به ساحل افتاده، با نقابی زرین که به هیچ خیره مانده است.
نگارهٔ سازندهٔ بیهودگی: آتشِ کورهها و تودههای آجر که برجی را برمیآورند که در بالایش به دود نازک میشود؛ نقشههایی برای رسیدن به خدا که بر کاغذی سوزان کشیده شدهاند.
نگارهٔ گنجینهٔ فروبلعیده: کلیدهایی چنان سنگین که تیرِ محکمی را که آنها را میکشد خم میکنند؛ گنجخانههایی که در زمینی گشوده فرو میروند، در حالی که یک سکهٔ صدقه، که هرگز داده نشد، ناخرجشده بالای شکاف شناور است.
نگارهٔ دوگانهٔ شعله: ریسمانی از لیف تابیدهٔ خرما که کنار پشتهای بسته از هیزم خار حلقه زده است؛ دو ردای فاخر که شعلهای آنها را میسوزاند که ثروتشان توان بازخریدش را ندارد؛ سکههایی سوخته و پراکنده.
نگارهٔ سازندهٔ دروغین: گوسالهای زرین و توخالی که دمِ دمهای از گلوی تهیاش بانگ برمیآورد؛ مشتی از خاکِ درخشانِ جای پا که از ردّ فرستادهای ربوده شده است؛ دایرهٔ تبعیدی که گرد او کشیده شده: به من دست مزنید.
نگارهٔ هیبتِ فروریخته: زره خالیِ غولی که چون ریزشی از مفرغ فرو افتاده است؛ یک سنگِ کوچک و صافِ رودخانه که بر پیشانیِ آن آرمیده است؛ فلاخنِ شبانی که بر قبضهٔ شمشیرِ خودِ آن غول افکنده شده است.
نگارهٔ گستاخیِ مغلوب: دو تخت، یکی که مدعیِ زنده کردن و میراندن است، بر فراز صفحهٔ شطرنجی از زندانیان؛ خورشید که در افق از مشرق برمیآید، و این هماوردطلبی که آن را از مغرب برآورد، چون سپیدهای بیپاسخ معلق مانده است.
نگارهٔ سیلِ مهارشده: موجی جوشان از سایه که بر سد آهنینِ ذوالقرنین فشار میآورد و بر درزهای مسینش زبانه میکشد؛ مُهری کوچک و تاریخدار بر سد که روزِ هموار شدنش را نشان میدهد.
حقیقتهایی که نام برده شدهاند فراتر از هر شمایل میمانند؛ نور، کنش و سرانجام، تصویر را میسازند.
55بدون شمایلبرای خواندن، لمس کنید یا نشانگر را ببرید
خواندن میدان دیداری
نگارهٔ پیامآورِ نیرومند: یک بال از نور که سراسر افقِ روشن را پر کرده است؛ راهِ فرودِ وحی که چون نردبانی از آیاتِ تابان نقش شده (تنها به صورت نور ناب، بی هیچ حرفی) و به دهانهٔ غاری میرسد؛ نیرو و نزدیکی، به اندازهٔ دو کمان.
نگارهٔ روزی: بالگونههایی که باران را از ظرفهای سنجیدهٔ ابر بر کشتزارهای اندازهگرفته پخش میکنند؛ هر قطره سکهای از روزی که درست همان جا فرود میآید که نوشته شده است.
نگارهٔ زندانبانِ عبوس: دروازهای عظیم از آهن که نگهبانش تنها سایهای از اقتدار است و حلقهای از کلیدهای سیاهشده از گرما؛ پشت میلهها، آتشی که نه پایان میپذیرد و نه به التماسِ «پروردگارت کار ما را تمام کند» پاسخ میدهد.
نگارهٔ ستاندنِ مقرر: شمعی خاموش که هنوز دود میکند، کنار ساعت شنیای که تا آخرین دانه تهی شده است؛ جانی که چون رشتهای از نور نقش شده و به نرمی از شکافی در سقف جهان به بالا کشیده میشود.
نگارهٔ دو کاتب: دو قلم ظریف که در دو سوی صندلیای خالی، همترازِ شانه، معلقاند، یکی به زر مینویسد و دیگری به خاکستری؛ میان آن دو، دفتری گشوده و دوستونی که هیچ چیز از آن فرو نمیافتد.
نگارهٔ دوگانهٔ آموزگارانِ آزموده: دو پیکرِ نوری معلق که تنها چون دو شعلهٔ واژگون در چاهی در بابل نقش شدهاند؛ میان آن دو، طوماری از دانشی خطرناک که مُهرِ هشدارش به دستهایی مشتاق در پایین شکسته شده است.
نگارهٔ دَم: ستونی از نورِ نابِ سپیدهرنگ که در شب قدر میان بالگونههای صفکشیده ایستاده است؛ زیر آن، گِلی که شکل زندگی به خود میگیرد، در حالی که از بیجان گل سرخ میشکفد.
نگارهٔ شعلهٔ بیدود: رشتههایی شفاف از آتش که بر کنارهٔ روشنای چراغِ یک تلاوت گرد آمدهاند، برخی به سوی آن خم شده و برخی واپس نشسته؛ پشت سرشان، آسمانی از نگهبانانِ شهاب که کمینگاههای کهنِ شنود را میبندند.
جانورانی که در متن نام برده شدهاند کامل نمایش داده میشوند؛ بخشی فعال از روایتاند، نه صرفاً آرایه.
63نمایش کاملبرای خواندن، لمس کنید یا نشانگر را ببرید
خواندن میدان دیداری
ناقهای نجیب، به تمامی نقششده: که از چشمهای مینوشد که صخرهٔ زنده را شکافته است، بیآنکه کسی او را حلقهٔ گل آویخته باشد، از آنِ خدا؛ روزِ سهمِ او با قرص زرین خورشید نشان شده؛ صخرههای گلگونِ تراشیده در پشت سر.
هدهدِ کاکلدار در نیمرخی سربلند، نامهای شاهانه و مهرشده به منقار، کاکلش چون تاجی گشوده که با دانش به دست آورده است؛ نقشهٔ پرستشگاهِ خورشیدِ سبا که در بازتابِ چشمش کشیده شده است.
یک مورچه که بر منبری از سنگریزه برخاسته، پیش روی سایهٔ فرودآیندهٔ درفشهایی که پیش میآیند؛ هشدارش که چون حلقههایی از صدا نقش شده و گروه مورچگان را که به لانههای زیرزمینیشان رواناند در پناه میگیرد.
ماهیِ بزرگ که در سه تاریکیِ دریا و شب و شکم فرو میرود؛ درون سایهنمای آن مرواریدی از نیایش میدرخشد؛ در بالا، سطح مهتابیِ آب که از سرِ رحمت آن را خواهد شکافت.
سگی وفادار که با پنجههای جلوییِ درهمنهاده بر آستانهٔ روشنِ غاری دراز کشیده است، و سه قرن طلوع خورشید بر خوابی که پیرش نکرد قوس میزند؛ قلادهاش ریسمانی ساده از وفاداری.
گاوِ زرین و خوشرنگ که بینندگان را شاد میکند، نه پیر و نه جوان، بییوغ و بیعیب، که پس از آنکه همهٔ پرسشها پرسیده شده، در شکوهی به ستوهآمده ایستاده است؛ کشتزاری که هرگز شخم نخورده در پشت سرش.
گوسالهبتِ توخالی در تضادی سرد: درزهایش پیدا، گلویش گشوده به بادی که به آن بانگی دروغین میدهد؛ زیورهای گداخته که پای سمهایش گرد آمدهاند؛ سایهاش نازک و تهی افتاده است.
فیلِ جنگیِ بزرگی که در امتناعی آرام پیش روی خانهٔ تابانِ دوردست زانو زده است، زره و پوشش جنگیاش شل افتاده؛ در بالا، نخستین موجِ پرندگانِ کوچک که گوشهٔ آسمان را تیره میکند.
دستههایی از پرندگان کوچک و تیره در موجهایی پیاپی، هر یک سنگی از گل پخته در منقار و چنگال؛ در پایین، لشکری که به کاهِ جویده بدل میشود؛ ترکیب، سراسر حرکت و پیامد.
گرگی که بیگناه زیر ماه نشسته است، پوزهاش پاک و چشمانش روشن؛ پیش رویش پیراهنی آبی که هیچ جای دندانی بر آن نیست، و خونِ دروغینش کمسو میدرخشد؛ متهمی که با گواه تبرئه شده است.
عصا-مار در میانهٔ دگرگونی: رگههای چوبِ سدر که در درازای آن به فلس بدل میشوند، یک سرش هنوز چوب و سرِ دیگرش کبرایی زنده که ریسمانهای وهمانگیزِ جادوگران را چون رشتههایی از دود فرو میبلعد.
عنکبوتِ کوچک و خاکستری بر تارِ تازهاش که بر دهانهٔ غاری تنیده است، هر رشته با شبنمِ سپیدهدم چون مروارید آراسته؛ سستترینِ خانهها که برای یک شب استوارترین دیوارِ عربستان شد.
زنبور عسلی در نگارهای نزدیک و تابان بر شکوفهای کوهستانی، راهِ پروازش به خانه که چون رشتهای زرین و الهامشده نقش شده است؛ ششضلعیهای کندو از نورِ کهربایی؛ شفا که در بارِ او گرد آمده است.
پشهای عظیم و بیشرم که در مرکز قاب آماده ایستاده است، با بالهایی رنگینتاب و لاجوردی؛ زیر آن، کاخهایی ریز و ریشخندکننده که در معنا از آنها سنگینتر است؛ خدا از آوردنِ کوچکترین مثال شرم نمیکند.
یک مگس که بالای دستِ گشودهٔ بتی زرین پرواز میکند و دانهای از بخورِ پیشکششده را با خود میبرد که بت هرگز نمیتواند باز پس گیرد؛ انگشتانِ زراندودِ بت که برای همیشه بسیار کندند.
درازگوشی در میانهٔ بازسازی: نیمی استخوانهای سپیدشده و نیمی گوشت زنده که پیش چشم بیننده از نو پوشانده میشود؛ کنارش سبدی از انجیر و شیره که انتظارِ صدساله دست به آن نزده است.
اسبانِ جنگیِ نجیبِ سانِ شامگاهی، با پوستی سیاهِ لاجوردی و زرین، یالها شانهخورده به دست باد، ایستاده در خورشیدِ فروافتادهای که نزدیک بود یادِ خدا را برباید؛ دلبستگی و دلکندن در یک قاب.
قوچِ بزرگِ فدیه که از پلکانی از نور به سوی سنگ قربانگاه فرود میآید، شاخهایش چون خوشنویسیِ رحمت پیچیده (تنها فرم ناب، بی هیچ حرفی)، پشمش روشن چون ابر؛ تیغِ بهکارنرفته در پایین که از هماکنون در آرامش زنگ میزند.
کوچکترین راستگو: موریانهای در پای عصایی نیرومند که پادشاهیِ بزرگ و خفتهای بر آن تکیه دارد، و کارِ شکیبایش در آستانهٔ آشکار کردن چیزی است که جنیان نمیتوانستند ببینند؛ دانه به دانه، نهان آشکار میشود.
واپسین نشانه در هیئت جانور: پیکری فراهمآمده از خودِ زمین، با پوستی از غبار و لایههای خاک، که هنگام غروب از دشتی ترکخورده برمیخیزد تا با روزگاری غافل سخن گوید؛ نه هیولاوار و نه نرم، تنها ناگزیر.